کلی خرید تو دستم بود که اومدم سوار ماشین بشم... دیدم همسر نیست کلا غیبش زده بود. بهش زنگ زدم می گه خریدات تموم شد؟ گفتم آره منتظرم الان. گفت اخه بچه ها تو دفترثبت منتظرم بودن اومدم اینجا... ده دقیقه ک
برچسب:
نویسنده: میلاد سامانی
تاريخ: پنجشنبه
14 آذر
1398 ساعت: 23:38